قند عسل

مارتیا به معنی انسان...تنها پسر ما

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش   

مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش

.

.

گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو

آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

.

.

چشمش بلای مستان ما را از او مترسان

من مستم و نترسم از چوب شحنگانش

.

.

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه

برجه بگیر زلفش درکش در این میانش

.

.

اندیشه ای که آید در دل ز یار گوید

جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٠ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط مارتیا احترامی نظرات ()

من از اول تیرماه 91 بصورت جدی وارد مهد کودک شدم. مهد کودکم رو خیلی دوست دارم. ثمین جون سونا و ندا جون تیچرام هستند که من عاشقشونم. از همه ممنونم که منو متحول کردند(مخصوصا از خانم حسینی مرکز آتیه)خدایا ازت سپاسگزارم که من سلامتم.

اسم همکلاسیهای عزیزم:شایلی ،نفس،داوین،آرشام،هلیا ،هلنا،لیا،.....همشونو خیلی دوست دارم.

عاشق شدم عاشق کارتون مک کویین و میکی موس.هروقت از خونه دلم میگیره مخصوصا وقتی که درسا درس داره و مامانم داره زل میزنه به مانیتور .منم میرم سراغ این دو تا که لحظه های تنهاییمو پر میکنن.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱۱/٢٧ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مارتیا احترامی نظرات ()

الان نزدیک نوروز سال 1391است . مامانم کاراشو برای سال جدید از دو ماه پیش انجام داده تا خدایی نکرده از شرکت مرخصی نگیره که دوزار از وقت مرخصی هم گیر ما بیاد و صرف توجه کردن به ما بشه .ودیدم که بهترین فرصته که بیام تا وبلاگمو خونه تکونی بکنم...........................................................این وبلاگ تکونی رو مدیون مامانم هستم که مارو شرمنده کرده دو دقیقه برای ما وقت گذاشته. امسال من یه دوست اینترنتی پیدا کردم بنام طه و همش باهاش تو oovoo چت میکنم ........وقتی بچه بودیم همدیگرو دیدیم من اونو یادم نمیاد ولی انقدر با من گرمه که انگار صد ساله که میشناسمش.................................دیشب هم تولد دانیال پسر سپیده جون بود و به ما خیلی خوش گذشت. مخصوصا قسمت کبوترش .یه چند تا عکس الان براتون میزارم.

من و دوستم سالینا در kids club

یعنی همین استقلالم باعث شده بزارن من تنها برم شمال

اینم از شمال رفتنم

بدون شرح...........................

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط مارتیا احترامی نظرات ()

من میگم دایی ام رفته افسردگی گرفتم . تو هم حالابجای اینهمه زیبایی تو این وبلاگ گیر دادی به دماغ مااااااااا..............................نمیگی بابام عصبانی میشه آدرس دماغتو پیدا میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!به احترام بزرگترام چیزی بهت نگفتم وگرنه برات دماغ نمیزاشتم.....

بگذریمممممممممممممممم......اینم از دایی امون که رفت و واقعا جاش خالیه به اندازه یه دنیا جاش خالیه . من دیگه 206 بدون دایی میثاق دوست ندارم . دوست دارم همشونو پنچر کنم. حالا دایی یه برنامه بزار ما هم بیاییم اونجا دور هم باشیم .مامان من اجازه میده من بیام.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط مارتیا احترامی نظرات ()

دو سال پیش چنین شبی

چنین شب دل افروزی

مارتیا کوچولو دنیا اومد میون بچه های خوب همگی بگین تولدش مبارک

دم مارتیا سه چارک ..........هوراهوراهورا

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۳٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط مارتیا احترامی نظرات ()

برای همه وقتهایی که مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقتهایی که به حرفهایم گوش دادی.

برای همه وقتهایی که به من جرات و شهامت دادی.

برای همه وقتهایی کهبا من شریک شدی.

برای همه وقتهایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقتهایی که به من اعتماد کردی.

برای همه وقتهایی که خواستی در کنارم باشی

برای همه وقتهایی که به من اعتماد کردی.

برای همه وقتهایی که مرا تحسین کردی

برای همه وقتهایی که باعث راحتی و آسایش من بودی.

برای همه وقتهایی که در فکر من بودی.

برای همه وقتهایی که برایم آوردى.

برای همه وقتهایی که من به تو احتیاج داشتم و تو در کنار من بودی.

برای همه وقتهایی که دلتنگم بودی.

برای همه وقتهایی که دلداری ام میدادی.

 

درسای عزیزم بخاطر این همه وقتها هیچ وقت فراموش نکن همیشه در قلب مارتیا هستی .از تو بخاطر بودنت و شنیدنت ممنونم.دوستت دارم.همیشه با منی.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط مارتیا احترامی نظرات ()

سال نو همه مبارک ...............سال ٩٠سال خوبی برای همه نی نی های دنیا باشه..و یه عالمه نی نی همیشه سالم و شاد باشن و بیان با من بازی کنن..برای درسا هم سال خوبی باشه.شیطونی نکنه و دست به ویسایل من مخصوصا کتابهام نزنه که منامسال درس زیاد دارم و باید تست بزنم......کمکککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

 

منم تو این سال جدید یاد گرفتم صحبت کنم البته مشخصا بلد بودم..

دایره لغات من:::::

بفففففففففففففففففففففف...برف

استی...اسکی

مانا....مامان

چایی داخه...چایی داغه

آیینا....آیینه

آیینا....ساینا....

اقه...میثاق

خگوششششششششش...خرگوش

هاوو....هاپو

اشته....فرشته

ایا...بیا

هر سوالی هم ازم بپرسم میگم...نه نه نه نه

خلاصه که خودمم دارم با حرف زدنم حال میکنم

سال نو رو هم با سفر به کلاردشت و دیزین شروع کردیم..و خیلی خوش گذشت.

کلاردشت و دی جی مارتیا ، آرتا و درسا

و اینم کاپ قهرمانی مارتیا احترامی

و اینم بدون شرح و هنری

منو سفره هفت سین..

و سروناز و مهرناز اینا

و اینم عکسهای دیزین کسی بدون من عکس نگیره......منم هستم.سایناو مامانم و بابا بزرگم

و من تنها با صورت کثیف

آخرش این میشه دیگه..........هی میگم مامان نکش؟؟؟

آخر ژست لبخند من..

 

و سیزده بدر با درسا و ساینا


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط مارتیا احترامی نظرات ()

زمانی که کودکی می خندد، باور دارد که تمام دنیا در حال خندیدن است، و زمانی که یک انسان ناتوان را خستگی از پای در می آورد، گمان می برد که خستگی، سراسر جهان را از پای درآورده است.
چرا ناامیدان ، دوست دارند که ناامیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟
چرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را ، یک اصل جهانی ازلی-ابدی قلمداد کنند؟
چرا پوچ گرایان ، خود را،...... برای اثبات پوچ بودن جهانی که ما عاشقانه و شادمانه در آن می جنگیم، پاره پاره می کنند؟!
من هرگز نمی گویم که در هیچ لحظه ای از این سفر دشوار ، گرفتار ناامیدی نباید شد. من می گویم: به امید باز گردیم ، قبل از آنکه ناامیدی، نابودمان کند.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط مارتیا احترامی نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت