شب صحبت

من یه سوالی دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا وقتی میخواهیم بریم دد......میریم تو یه اتاقک درو میبندیم یه خورده دکمه بازی میکنیم ،بعد دوباره میآییم بیرون ؟؟؟البته من خیلی دوست دارم آسانسورو.ولی نمیدونم ما با این وقت کم چرا همیشه حتی موقع عجله داشتن هم میریم آسانسور بازی..ولی زود تموم میشه ...

وقتی میریم تو آسانسور من و مامانم سر زدن دکمه آسانسور دعوامون میشه .همش میگیم من بزنم ...من بزنم......

مامانم همش کار داره....ولی بعد از ظهرها هرجورشده منو میبره پارک.آخه درسا هم کوتاه نمیاد که نریم.به منم خوش میگذره. یه دوست جدید به نام دانیال هم پیدا کردم.

خیلی دوستش دارم ،خیلی با نمکه ،مامانمم گفته پسر سالمیه.میتونی باهاش دوست باشی....من که خودم خلافم رفته بالا.....ههههه

خدایی آقا شدم ...همچین شبیه آدمیزاد شدم....یعنی وارد شخصیت شدم...به مامانم قول دادم دیگه دست تو کابینت نکنم .چیزی از روی زمین برندارم. دست تو کمد نکنم و از کشولباسها رو بیرون نریزم.قول دادم ....مرد و حرفش.تازه موهامم شونه میکنم.

 

 اگر بهم بگن که لطفا .....به من فلان چیزوبدین ....منم یاد گرفتم بردارم و بهشون بدم ولی بعضی وقتها هم معنی هاش رو نمیفمم.اینجا تو بغل مامان عسل جون اومدم پمپ بنزین.آخه بنزین ماشینو من پر میکنم...(ههه مامانم چه آرزوهایی داره)

من مشغول آموزش موسیقی توسط درسا هستم.صدای قشنگی هم دارم.

پیشی پیشی ملوسم بزار تو رو ببوسم

مامانم نمیزاره میگه آخه چه کاره

  بعد از ظهر مامانم از سر کار برگشته بود ،خیلی خسته بود،خوابید.درسا هم تواتاقش داشت وسایل مدرسه اشو برای مدرسه آماده میکرد.....یه دفعه دیدم از تو خیابون صدای خنده پسرا میآد .....غیرتی شدم پرده رو زدم کنار ....هر چی بد و بیراه بصورت غیرتی و ناموسی در ابعاد ((دد....اد.....اوه......ایییییییییییییییی...))بلد بودم نثارشون کردم که دیگه زیر پنجره خواهرمن کسی نخنده ...مامانم از خواب بیدار شد و وقتی فهمید چرا من عصبانی شدم یکم به من آب داد تا حالم جا بیاد...به مامانم گفتم اینا فکر میکنن چون من اسمم مارتیاست از این پسر سوسول بی غیرتای قرتی ام نه خیر من به موقع اش هم به قول الیاس محمد قاسمم.گفته باشم.....

اینم عکس هنری

 

قشنگ بود؟؟؟؟درسا این عکسو گرفته .آخه خواهرم خیلی هنرمنده....میخوام ازش خیلی تشکر کنم .آخه خیلی مواظبمه ...هر چی میخوام زود برام میآره..منو عاشقونه میخوابونه.برام شنگول منگول میخونه.من دو تا از کتاب قصه هاشو پاره کردم اونموقع هیچی نگفت بعد ازون روز زوری سه بار میگه...کلی با هم تابستون بازی کردیم ولی دیگه مدرسه هاش شروع میشه باید درس بخونه.این عکس رو هم تو مدرسه درسا انداختم..

مرسی از همه کسانی که وبلاگ منو میخونند و برای من کامنت گذاشتند.

 

/ 16 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میثاق

روز کودک به مارتیا ..... و روز دختر به درسا مبارک به به به به به به آفرین

مامی

پسر عزیزم روز کودک به شمامبارک....[بغل][بغل][بغل]

بابا وحید

مارتیا خان روز کودک مبارکتون باشه.شاد باشی.[خنده][ماچ][شوخی]

فرشته مامان امیر طاها

ای جان......... چه دنیایی داری مریم جون با این دو تا گل نازت اموزش موسیقی درسا به مارتیا عالی بود ... عکس هنریت هم عالی

افسانه مامان امیرها

قربون این آقا باشخصیت برم من که چه بامزه تعریف می کنه ..کلی خندیدم مامانشششششششششششش! می بوسمتون این دانیال کی بید؟چشمم روشن دوست جدید پیدا کردی بی خیال ماشدی ؟

رویا مامان گلسا

سلام عزیزم وبلاگ خوبی داری خدا پسرتو حفظ کنه. به وبلاگ ما هم سر بزن.

اسحاق pesarkhaleh

jigare Martia ro gazgaz, !0000000 ta booooosssbooossss Delam tang shode brash kheili

شیرین

سلام عزیزم چقدر وبلاگت تغییر کرده خیلی زیباتر شده عکسها فوقالعاده بودن ممنون عزیزم امیدوارم خداوند حافظ این عشق کوچولوی ناناسی باشه

اسحاق pesarkhaleh

Luv u jigar