عمه نسیمو که تا حالا ندیده بودمشو دیدم...

عمه نسیمم اومد........

مامان بزرگم خیلی خوشحال بود.....حسابی هر شب مهمونی بود ....منم چون همیشه برنامه خراب کنم...مریض بودم...خودمو لوس کرده بودم..خیلی کیف میداد ،همش بغلم میکردند...

 

عمه نسیم جون من اون پالتو سفید است ..از روی عکساش شناختمش.

ولی زیاد بغلش نکردم ..اخه میترسیدم گریه کنم..ناراحت بشه..تازه مریضم بودم ،سرما میخورد..

این فرودگاه ایران یه پله برقی داره،،،اوففففففففففففف..عاشقش شدم.یه پله برقی میگم یه پله برقی میشنوین...انقدر سوارش شدم،آخر خسته هم نشدم..نیشخندخنده

این عکس هم با بابا بزرگم گرفتم که خیلی خوشحاله ازاینکه دخترش اومده.

یک روز از خواب بیدار شدم دیدم ااااااااااااتعجبدرسا مدرسه نرفته.فکر کردم حتما خواب مونده،ولی دیدم همه خیلی خوشحالند...و شنیدم میگفتن که برف اومده و مدرسه ها تعطیله...و دارن آماده بشن برن برفو ببینن....ولی من که اصلا خوشحال نشدم ...مثلا چی بود ؟؟؟؟سوالاوهانقدرم سرد بود که یخ زدم.خلاصه به حرف ما که نبود ،به زور ما رو بردند پارک برف بازی...ناراحتگریهکلافه

 

 

 

و اینم یه عکس دسته جمعی...

ولی آخرش که رفتیم سوپ و همبرگر خوردیم خیلی خوب بود ،کاش من از اول میرفتم رستوران میشستم تا اینها همدیگرو بزنن بیان..........

اااااااااااااااااا....گلوله به هم پرت میکنین ،،،،،،،،،،زشتهکلافهزباننیشخند

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
افسانه مامان امیرها

واااااااا این پستت رو ندیده بودم چرا !!!!!!! اون عکسی که بغل بابابزرگشه قیافه اش خیلی بامزه شده تا حالا این ژستش رو ندیده بودم یاد قایق سواری تو قشم افتادم که مارتیا تو دلش می گفته :چه بی مزه یعنی چی حالااااااااااا مارو آوردن تو دریا هی همه اشون هم جیغ می زنن [خنده]

[ابله]